نیم نگاهی تو
به واژه های یک شعر بلند میماند
مثل یک قطعه
مثل یک قصیده ...
سطر به سطر
خواندنی است
نیم نگاهی تو
به واژه های یک شعر بلند میماند
مثل یک قطعه
مثل یک قصیده ...
سطر به سطر
خواندنی است
من دختر ساده هستم
من شاهدوخت قصه پری ها نیستم
رنگ چشمانم آبی نیست
و نه موهایم طلاییست
همیشه آرایش نمیکنم و نگران مودهای روز هم نیستم
اگر بخواهی مرا عوض کنی نمیشوم ..
من دختر ساده هستم
امشب چشمانم خواب بیداری دیده است
گویا ز بستر اندیشۀ خود دل بریده است
سیر وادی های مرگ و زندگانی نمیخواهد
تخت رویای از جنس شادمانی نمیخواهد
هوای شعر زده برسرش باور ندارد
قلم را گم کرده است یاور ندارد
تپش قلب ساعت دیواری مهارش نتواند
غوغای غم انگیز باران قرارش نتواند
شنل سیاه شب را با رنگ سپید میدوزد
خیالات یک طلوع را با صد امید میدوزد
گهی به بزم واژه ها سما برپا میکند
هم قافیه و وزن ،هردو برجا میکند
بیا ای فرشتۀ عرش پیامت خطاب کن
عالــــــم شده حیران ز رازهای راز من
پریشان و سرگردان ز غم ها همراز من
نازم بر این اقبال زانکه تویی هر مجال
زبان گویا در آغوش دســــــتان باز من
رخ کردم هر سو، در طلب و جســـتجو
یاری نبود جز تو در محرکۀ جانباز من
مست بودی و خندان ،همچو گل شگوفان
آموختی سوختن در سوز و گــــــداز من
گفتم ای ماه بیکران گر توئی این چنان
دمی با من بمان در شب های دراز من
گفتا، برو نیستی با فلک من همراه
هزاران میمیرند برجلوه های نازمن
گم شد ز دیده، مــــــــاه رنگ پریده
آه که ترسیده بود ز شعله های آز من
وانگه ترا دریافتم، باتو خود را شناختم
وانگه تو شکستی خاموشــــی آواز من
رزمی نبود با کس بزمی نبود بامن
مطرب شدی برای من، چنگ زدی سازمن
با تو خو گرفتم ، وز رنگ رو گرفتم
ندارم مهربانی توئی دلبر طناز من
گهی چو اشک دیدی، در عالم نا امیدی
نوازش برمن نمودی ای خاطر نواز من
گر رخ نمایی، سپیده گردد سیاهی
خواب دیدم
خواب خوش خانه
سقف از خوشی
پنجره ای به روشنایی
دری بسوی خوشبختی
دیوار های از آرزو و امنیت
رفتم کنار دریا و از آن پرسیدم
برکف امواج او راز نهان دیدم
ای که وجود توست ز قطره آبی
من تشنه بدنبال تو چسان دویدم
شبانگاه که نور مهتاب برتو میتابد
قرص جهان بر سینۀ تو میخوابد
از بهر چه این خورشید مشتاق
بدیدار خویشتن بر آئینه تو میشتابد
پیچ و تاب داری و نعره کنان مینالی
سرجنگ کی داری چنان جنجالی
ندانم هیچ رسم یاری و همراهی تو
زانکه وفاداری و برجفا کاران میبالی
گفتا: ماییم و خاموشی ما همصدا
ناله های ما و راز های ما همنوا
گرچه شب و روز است با نگاری
لیک افتاده ایم هر دو از هم جدا
هرکه آید برمن روی خود بیند
گهی زشتی و گهی خوبی چیند
تقصیر این دل تنگ را چیست
هر صورت یاری را بهر خود گزیند
آمدن و رفتن است زنده گی ام
سوختن و ساختن است بنده گی ام
گر گونه ام گلگون و چشم افتیده نیست
سودای دل
چه شبی که مرا پای صحبت خود فراخواند
خاطر از دل شب و یار بجا ماند
چه گویم ز آوازۀ گنگ و نارسایش
تا صبح سپید ز شور و غوغا خروشاند
چه عجب گر بوسه زند چنگ زند مهر ورزد
برده بهشت برین و اندر گناه کشاند
چه یاری که ماه را به یادگاری دهد
من ندانم چسان او راز وفا داند؟
چه رنگی ز آمیزۀ خود بیرون دارد
گهی خوابی و گهی رویا فشاند
چه بزمی برپا کند که حسرت نماند
پری پیکران را در کاخ بلند رقصاند
گر صاف سازد دل و گر راز نماید
وانکه پروین را در خوشه ها درخشاند
پناه من آغوش وی و تاریکیست
کزین دو بهتر و آشنا نداند
مژگان برهم سایم و صبحتانش گوش
مست سازد و دل ز غم ها برهاند
چه شبی که سودای سوداگر مرا آرد
هم دل سپرده و هم جان فدا گرداندبیاد داری روز دیدار مارا؟
روزیکه چشمانم را مال خود ساختی
به قیمت جان لــــــــحظه ها پرداختی
روزیکه گل معصوم و تشنـــه ای را
برناز لبــــــــــــــــــــــهای من باختی
بیاد داری عشق یادگار مارا؟
عشق را که بر نیامه های دل افراختی
ز سوزش شعلۀ جـــــــــاویدان گداختی
عشقیکه هیچ صورت و صورتگری را
برتر از نقــــــــــــــــــــش آن نشناختی
بیاد داری ظلمت پاسدار مارا؟
ظلمتی را که بر دیده پنهان کردی
ز نورش شب ها تابان کـــــــردی
ظلمتی که در آغوشش بمن گفتی
سکوت آواز را نمــــــایان کردی
بیاد داری هجر سوگوار ما را؟
هجر را که چو وصل گرامی داشتیم
انگــــــــــشت بر دیوار آن نگذاشتیم
هجریکه ز بذرش در جگر خویش
درخت مهرو وفا را کاشــــــــــتیم
بیاد داری ناله های زار ما را؟
ناله های را که ز ستم های زمانه
نهره میزد در نیمه های شبانه
نالۀ که نکرد اثر بر دل سنگ
لیک اثرش بر این دل دیوانه
آری تو بیاد داری قصۀ دلدار ما را
دیدۀ پرخون و روح افـــــگار ما را
امروز هم چو نگهی بکنی بر من
تازه کنی خاطرۀ هــــــــزار مارا
آیا تو بیاد داری این همه اشعار مارا؟؟؟
چند غروب آید تا طلوع دیگر
عمر برزوال آید تا شروع دیگر
کم کم به این بی مهری عادت میکنم
به بهانه های دلگیری عادت میکنم
ماندن و بودن ها را کنار میگذارم
به عشق های تبریزی عادت میکنم
ای کاش زنده گی بر دلمان بود کاش عـــشق ها ارمغان بود
کاش خاطر رنجیده و افسرده ای از وعده های پوچ در امان بود
کاش شیون طفلان یتیم و آواره چکــــش در گوش خدایان بود
کاش رنگ هفت رنگ طبـــیعت زیــــــــــــب تن بیوه زنان بود
کاش شــــــادی بهارانۀ هر روز دیده براه فصــــــــل خزان بود
کاش کلبۀ غرق در ظلـــــــمت مهمان خورشــــــید تابان بود
کاش فــراق ها دیده میبست زمین را دست بر آســمان بود
کاش خطـــــــــای اول انسان مغـــفرت بدرگاه آن مهربان بود
کاش چهـــــره زشت اهریمن زایل ز لوح دل هایمــــــــان بود
کاش چرک های عفون دنیــا پاک ز بیرحمی ژرف جهـــان بود
کاش بهـــــشت برین و زیبا فرش قدوم آدمـــــــــــــان بود
کاش دعای بندۀ شرمـــــــــــنده ات
اثر گویی دل رحیم و رحمان بود
قلب که از عشق لبریز میشود دیگر جای برای کینه ندارد
اینست معجزه عشق...
بیزارم من از این دیار
بیزارم ز لطف و صفا
بیزارم ز مهر و وفا
در کلبۀ خیال من
چگونه جای گزیده اند
بیزارم من زین ها
ز مهمان های ناخوانده اینجا
موج زنند در هوای من
جوش کنند در فضای من
بیزارم زین عشق
ز آتش شعله اش
ز دامنۀ پهناورش
اسیر کرده مرا
سخت است برهانم
سخت است بگریزم
پنجره آهنین سلولش
آن احساس است
بیزارم من
ز شلاق های دردناک
بیزارم ز خونابۀ باران ها
بیزارم ز باز شدن غنچه ها
بیزارم من
بیزارم من

کلبۀ ویران و تاریک، گور مــــــــن
تابوت تنگ و باریک، گورمـــــــــن
زجلوه های یاران خود چه گویم
مهربان و خالی از تفکیک، گور من
فضای نمناک و مشکین، گور من
متعصب بسته هر کلکین، گور من
سپرده اند مرا با کول غم هــــــــا
مرهم درد دل مسکین، گور مــن
نهاده بالشت ز پر قو، گورمـــــــن
پاسبان ز بچۀ آهو، گور مــــــــــن
سخت در آغوش فشرده مـرا یارم
با مستی هاکرده روبرو، گورمــن
امانت دارد مرا بهر خدا، گور مــن
ز پرهیزگاران کرده جدا، گور مـــن
کرده مرا طعمۀ یاران کوچک خود
بوسه زند ز لطف و صفا، گور من
همدوش عید و نوروز، گورمـــــن
نوازشگر من هر روز، گور مـــــن
برکاخ علم روزگارم برافراشتــــه
حاشیه های مشعل سوز، گورمن
نه کرایه نه مرمرین، گور مــــــــن
زمین داک و خاکین گور مـــــــــن
دارم من سلطــــــــــنت این دیار
عاری ز بنده گی ننگین، گورمــن