گریز
بیزارم من از این دیار
بیزارم ز لطف و صفا
بیزارم ز مهر و وفا
در کلبۀ خیال من
چگونه جای گزیده اند
بیزارم من زین ها
ز مهمان های ناخوانده اینجا
موج زنند در هوای من
جوش کنند در فضای من
بیزارم زین عشق
ز آتش شعله اش
ز دامنۀ پهناورش
اسیر کرده مرا
سخت است برهانم
سخت است بگریزم
پنجره آهنین سلولش
آن احساس است
بیزارم من
ز شلاق های دردناک
بیزارم ز خونابۀ باران ها
بیزارم ز باز شدن غنچه ها
بیزارم من
بیزارم من
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۶ ساعت ۱۱:۱۶ ق.ظ توسط اشک
|