بیزارم من از این دیار

بیزارم ز لطف و صفا

بیزارم ز مهر و وفا

 

در کلبۀ خیال من

چگونه جای گزیده اند

بیزارم من زین ها

ز مهمان های ناخوانده اینجا

 

موج زنند در هوای من

جوش کنند در فضای من

بیزارم زین عشق

ز آتش شعله اش

ز دامنۀ پهناورش

 

اسیر کرده مرا

سخت است برهانم

سخت است بگریزم

 

پنجره آهنین سلولش

آن احساس است

بیزارم من

ز شلاق های دردناک

بیزارم ز خونابۀ باران ها

بیزارم ز باز شدن غنچه ها

بیزارم من

بیزارم من