امشب چشمانم خواب بیداری دیده است
گویا ز بستر اندیشۀ خود دل بریده است
سیر وادی های مرگ و زندگانی نمیخواهد
تخت رویای از جنس شادمانی نمیخواهد
هوای شعر زده برسرش باور ندارد
قلم را گم کرده است یاور ندارد
تپش قلب ساعت دیواری مهارش نتواند
غوغای غم انگیز باران قرارش نتواند
شنل سیاه شب را با رنگ سپید میدوزد
خیالات یک طلوع را با صد امید میدوزد
گهی به بزم واژه ها سما برپا میکند
هم قافیه و وزن ،هردو برجا میکند
بیا ای فرشتۀ عرش پیامت خطاب کن
و این اشک خسته را بار دگر
خواب کن
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۷ ساعت ۲:۲۱ ق.ظ توسط اشک
|