!سال نو بهار نو بر همه مبارک باد
به امید بهار های واقعی در زنده گی همه تان
!سال نو بهار نو بر همه مبارک باد
به امید بهار های واقعی در زنده گی همه تان
بردی توان و طاقت و خوشیها
قلبم شکستی چون فانوس شبـها
من ننویسم از اندوه و درد خــــود
پشیمانم از صفا و ساده گیــــــــــــها
کاش میشد دردی کشی چون مـــــــــن
من دانم و دردم و تنها خــــــــــــــــــــــدا
سجده کنم هر دم تا او ببخشــــــــــــــــــــاید
لیک در دستان من نقشی ز تصویرهـــــــــــا
خواهم چو دیگران مست باشـــــــــــــــــــــــــم
اشکم ندهد مجال این خنده هــــــــــــــــــــــــــــــا
آسمانی ندارم و نه رنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ او
آبی را دزدیده اند رهزن هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
پنداشتم دریافته ام سوداگر خــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
غافل ز فریب و ریا این دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
حاصلم نبود جز یک دامن پــــــــــــــــــــــــــــــــــاک
کشاندی به لجن و آلوده گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــها
عشق نبود جز هوس در دلــــــــــــــــــــــــــــــــت
عهد های برآیینه و نیمه شبـــــــــــــــــــــــــــــها
دستم گرفته بردی مرا براه عشــــــــــــــــــــق
منزل نرسیده گذاشتیم تو تنـــــــــــــــــــــــها
یاری نمانده تا قدمی بـــــــــــــــــــــردارم
گویا هنوزم هستم من چشم بــــــــــــراه
حالا خواهی دوباره از سر کـــــــــنم
بازده زنده گی ام و پاکیــــــــــــها
خواهم بازم شکوه و ناله کـنم
چون کالبد بی سایه هستم
من تنها هستم
میروم با قدم های لرزان
صد هزار جلوۀ سوزان
تهی از یاری هم یاران
چون قریبی فرومایه استم
من تنها استم
دیگران همراه دارند
با ماه میروند
دل دریا را می شگافند
و میروند
به پیش میروند
اما من
گر میروم ماه ساکن میشود
دریا دیده میبندد
سفر بر میگردد
چون منزل بی پایه میگردم
من تنها میگردم
راه تاریک است
اما روانم من
دست بدست غم ها داده
روانم من
اشباح میروند با تاریکی ها
اما تاریکی من
همراه ندارد
غم ها هم رها میشوند
من تنها میشوم
عشق نیست دردل من
شوقی نیست در سر من
گر ترک کنی این دل من
بینی که شکننده میشود
اشک تو در پای تو
میافتد و میمیرد
چون دل شکسته میشود
اشک تو تنها میشود
تنها میشود...
ای آیینه تو بودی شاهد عهد او
حالا که شکسته است او عهد خویش
تو هم بشکن نقش او
چقدر ریا پر رنگ شده
اینجا عشق بی رنگ شده
درین سرزمین
در سرزمین دل ها
پروردگارا! آبرویم را با بی نیازی نگهدار! و شخصیتم را در اثر فقر ساقط مگردان، که از روزی خواران تو در خواست روزی کنم و از اشخاص پست خواستار عطوفت و بخشش باشم! به ستودن آن کس که کمکم می کند مبتلا گردم! و به مذمت و بد گوئی از آنکه به من نمی بخشد آزمایش شوم! و تو در ماورای همه اینها سرپرست منی که ببخشی و یا منع نمائی! و تو بر همه چیز قادری.
نهج البلاغه
اي اشک ، گرم و آرام ببار بر گونه بيمار من
اي غم ، تو هم لذت ببر از اين همه آزار من

اگر خوابها خوشتر از حقیقت باشند، پس بهتر است در خواب باشیم.

به یک فریاد نیاز است
به فریاد که سکوت سنگین لبان را بشکند
و حرف ها را از زندان بغض رها سازد
به یک فریاد نیاز است...
دلا بندها را بشکن و راهی سفر کن
نه به آغاز راه و انــــــجام نظر کن
پرواز سوی کرانه های بالاست و لیک
آسمان را گو برو ســـــــــینه بلندتر کن
گر به خلوت خود رسم
گاهی ترا یابم
سوال خواهم کرد کیستی؟
گر عشق باشد گر خنده
گر درد باشد گر بنده
من و تو دست به دست هم داده
روان میشویم ومن
سوال خواهم کرد کیستی؟
راز نمودی
ساز نمودی
گربا من آواز نمودی
به جز سایه تو
چیزی نیابم من ومن
سوال خواهم کرد کیستی؟
مهرووفا
فارغ زجفا
همه را به پای من ریختی
اما از من چه شنیدی
از من شد خطا
گر سوال کردم کیستی؟
دانم که تویی عاشق دل خسته
عهد و وفا را بسته
هزار ها دل را شکسته
دل به من سپردی
مرا فارغ ساختی ز جهان
مرا بردی با خود
در عالم خوشی ها
آنجا که دنیای خودم بود
به فرمان و دست خودم بود
آنجا که عشق جاویدان بود
مرا بردی با خود
وقتی دل سپردم
زنده گی را من بردم
وقتی مرا بردی
همه دنیایم شکستی
چشمانم باز کردم و دانستم
تمام شد و دانستم تو کی هستی
تو سوداگر خواب های من هستی
آری!
تو سوداگر خواب های من هستی!