همراز من
عالــــــم شده حیران ز رازهای راز من
پریشان و سرگردان ز غم ها همراز من
نازم بر این اقبال زانکه تویی هر مجال
زبان گویا در آغوش دســــــتان باز من
رخ کردم هر سو، در طلب و جســـتجو
یاری نبود جز تو در محرکۀ جانباز من
مست بودی و خندان ،همچو گل شگوفان
آموختی سوختن در سوز و گــــــداز من
گفتم ای ماه بیکران گر توئی این چنان
دمی با من بمان در شب های دراز من
گفتا، برو نیستی با فلک من همراه
هزاران میمیرند برجلوه های نازمن
گم شد ز دیده، مــــــــاه رنگ پریده
آه که ترسیده بود ز شعله های آز من
وانگه ترا دریافتم، باتو خود را شناختم
وانگه تو شکستی خاموشــــی آواز من
رزمی نبود با کس بزمی نبود بامن
مطرب شدی برای من، چنگ زدی سازمن
با تو خو گرفتم ، وز رنگ رو گرفتم
ندارم مهربانی توئی دلبر طناز من
گهی چو اشک دیدی، در عالم نا امیدی
نوازش برمن نمودی ای خاطر نواز من
گر رخ نمایی، سپیده گردد سیاهی