سودای دل
چه شبی که مرا پای صحبت خود فراخواند
خاطر از دل شب و یار بجا ماند
چه گویم ز آوازۀ گنگ و نارسایش
تا صبح سپید ز شور و غوغا خروشاند
چه عجب گر بوسه زند چنگ زند مهر ورزد
برده بهشت برین و اندر گناه کشاند
چه یاری که ماه را به یادگاری دهد
من ندانم چسان او راز وفا داند؟
چه رنگی ز آمیزۀ خود بیرون دارد
گهی خوابی و گهی رویا فشاند
چه بزمی برپا کند که حسرت نماند
پری پیکران را در کاخ بلند رقصاند
گر صاف سازد دل و گر راز نماید
وانکه پروین را در خوشه ها درخشاند
پناه من آغوش وی و تاریکیست
کزین دو بهتر و آشنا نداند
مژگان برهم سایم و صبحتانش گوش
مست سازد و دل ز غم ها برهاند
چه شبی که سودای سوداگر مرا آرد
هم دل سپرده و هم جان فدا گرداند