ای کاروان سعادت با من سفرکن!

من خسته ام، افسرده ام

مرا به سوی خود بخوان

مرا به سوی منزل ببر

خبر ده از آن شهر ها

خبر ده از آن فصل ها

من بی صبرم، بی خبرم

جامی ز هستی بده

انقدر مستی بده

من مدهوشم، بی هوشم

ای کاروان شورها!

 با من سخن گوی

خاموشی مرا فشرده

تنهایی مرا بکشته

قصه ز ماه و پری

قصه ز اهل خوشی

لاجرم برای خود,  خود آنرا گفته ام

من ناچاره ام، بی چاره ام

من به سوی نور میروم

در صحرای دور میروم

آنجا خوشی نهفته

آنجا

دل ها قرار دارد

غم ها فرار دارد

من بیقرارم، بی گوارم

آه منزل رسیده

نور در من دمیده...